در جستجوی جسارت

او تمام شب را بیدار نمی ماند ،  او تمام شب را نمی خوابید، همه از او انزجار داشتند، حتی روز ، حتی شب.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۲ ، ۲۰:۵۹
موکا ..
گاهی باید وسط آن جمع ک-و-ن-ی که همه، در مورد سفرهای خارجشان صحبت میکنند،  راهت را یکدفعه کج کنی، و به عمد جلوی چشم همه شان صاف بروی سوار اتوبوس شهری شوی، جای خود را به هیچ کس ندهی، تا شاید بمیرد، تا شاید آنچه درون من گزگز میکند، خفه شود، راحتم بگذارد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۱۴
موکا ..
اگه بزنی و بری به من میگن لاشی. +یادم باشه لینک بزارم بعدا.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۲ ، ۲۰:۲۹
موکا ..
باید این مترسک های خیابانی را از جا کند، کلاغ و گنجشک ها را پَر داده اند ، و به جایش لاشخور ها را دعوت کرده اند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۰۷
موکا ..
چشم ها میچرخد، چرخش چشم ها بر چرخش ک-و-ن ها هموار است، اینان مرگ را میبینند، مرگ همان دوست آشناست که از دور می آید و بیدرنگ محکم در آغوش میکشد تمام باورهایت را. + بالحق بعضی دوستان قاتلان باورند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۲۰:۰۲
موکا ..
دلم نمیخاست به تحریردر بیاورم (مخصوصا آن هم مستقیم آخر همیشه کاورها جواب نمیدهند) گاهی نباید نوشت تا بلکه کمتر تکرار شود و زودتر به گوشه ذهن برده شود و خاک خورانده شود و یا اصلا نباید فکر کرد یا دقیق تر بگویم باید گفت : بیخیال بگذریم. گهگاهی به این فکر نمیکنی چه میشود؟ چه خواهد شد؟ چه هستی یا که هستی؟، گاهی نیاز نیست برای یک سلام بیایی جد وآباد یک نفر را زیر و رو کنی، و بخواهی برای یک لبخند به دنبال بهانه هایی از جنس رفاقت ناب و آشنایی های گرم بگردی، گاهی باید دلخوش یک نام بود مثل من ، دلگرم به وحدییت یک نام بودم ، ولی باورش برای جستجوگران صعب بود، که دسته آخر تصمیم بر کالبد شکافی گرفتند تا شاید چیزی از آن میان بیابند ولی مانند کاشفان فرانسوی فقط حاصل این تخریبشان خاموش شدن شمع حمام (همون عمو عبدالله که با یک شمع اب یک حمام صد نفره شبانه روز گرم میکرد ) برای همیشه بود. لامصب لامصب این همان دردی که لبخند مرا همیشه می رباید، "باور " این کلمه نقطه عطف درد من در این دنیا است، باورها و  تخریب هایشان، تولد، تغییر، یا شک هایشان بسیار برایم سنگین می آید ، میگویند وقتی کسی چیزی را فهمید دیگر نمیشود کاری کرد تا دوباره نفهمد، تمامیت یک آدم باورش است، باور به خدا، باور به منطق، باور به اینکه هستیم تا مرگ، یا تا ابدیت زندگی، این باور ها پدر آدم را در می آورند، همیشه که باورهایت از جنس فلسفه نیست، هست؟ نه ! باورهای ساده هم هستند؛ آآخ  باورهای کوچک می آیند ولی باید بسوزند بمیرند تا برایت بشوند تجربه، از آن تجربه های تلخ که هرگاه به یادشان افتادی بگی ، گورپدر بعضیا، باور کوچک من یک نام بود و باورها در درون ما شکل میگیرد و همان جا خانه میکنند و برای سوزاندشان چه خفیف چه عمیق باید خودت، درونت را به آتش بکشی، چه احمقانه باور کوچک من ، مرا به آتش کشید و گفت : تو یه چیزیت میشود ، اصلا تو چرا مرا باور کردی؟ نه نشد بمیر. اصلا من شاهد شوخ ، ولی خوب میدانم مرا تخلی ریای ِ یک، چطوری ؟ ساده بس است ،دیگر نیازی به این همه تشریفات نبود رفیق .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۱۱
موکا ..
دیگه امیدی ندارم ، یعنی میشه ؟ نه ابدا ، امکان نداره، نگران نباشید تبلیغ پالاز  موکت نمیکنم ، رمان «بارهستی» را میگویم یعنی میشود بتوانم تا آخرش را بخوانم ، چهار ماهه است از دانش به جبر ودیعه گرفتم، حدود 7 بار هم شروع کردم به خواندنش ولی هر دفعه در یکی از بخش هایش بازمی مانم، نمی دانم کتاب خوشی ست و توانمند و صد البته توانمند که شما را مجبور به تفکر میکند و همین باعث میشود من هر دفعه این کتاب را رها شروع به فکر کردن کنم ، ما معذوریم، بعضی خودشان باعث جدایی هستند .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۰۷:۲۹
موکا ..
یک ساعت ویولت دارم،یک ساعت سفید سرامیکی بزرگ، اسم یکی از وبلاگ ها ویولت بود از وقتی معنی نامش رافهمیدم به تناقض ش پی بردم ، و دانستم که او با نقض ساخته شده است، از ان وقت بیشتر دوستش دارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۲ ، ۲۰:۲۸
موکا ..
+اصن به این فکر نکنید که وسط دعوا یکی عصبانی میشود و نمیفهمد و یک چیزی از دهنشان در میاد میگویند ابدا  خر نباشید آنها دقیقا به کوچکترین ناسزا ( یا حالا سزا، ما قضاوت نمی کنیم)هم که میدهند بسیار دقیق اگاهند فقط چینقیر رک تر. گویی وسط یقه گیری دروازه های حق جویی افراد خفن گشاد میشود و میخواهند عین واقعیت را که از شما دیده اند پوست کنده به شما تحویل بدهند      و اما بعد ها که میفهمند چه گندی زده اند و خودشان را چه احمقانه لو داده اند شروع میکنند به ماست مالی ، که بابا عصبانی بودم و یک چیز از دهانم خارج شد. دعوا شد و وقتی پدر فرمودند که شناختمت و من وقت ندارم به حرفای تویِ یابو گوش کنم ، فهمیدم آنچه درخود مورد شک داشتم، مراحل را به تندی عبور کرد،و از شک با میانبری خویش را به یقین رساند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۱۹:۱۸
موکا ..
می گویند فرداها باید زیباتر از امروز من باشد ، که دو چشم بینا میخواهد ، که کج دیدن باید برود کنار و بیاییم نمره عینک را چند شماره ای ببریم  بالا؛ تا در تناسب شکستگی ها ، زیبایی و سرور نهفته را ببینیم، لبخند ها ، قهقهه ها، رژها و لب های قرمز ،برایم مترسک هایی هستند که سرد میخندند، لبخند را نمیشود دید یا نمیشود با رنگ ها  پررنگ کرد، لبخند ها را نمیشود دید، نمی توان شرطی کرد، این رنگ ها سیاه پوشم میکنند ، عزادار یک دل سیر سکوت. یک بسته سیگار ، من تمام امتیاز را به رقاصه ی بی تماشاگر میدهم ،  او بود که فقط نظر را فهمید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۲ ، ۲۰:۳۲
موکا ..